(قسمت چهارم)
سؤال:
عدهای این پرسش یا نگرانی را مطرح میکنند که گویا فدرالیسم موجب تفرقه بین اقوام و باعث تشدید شکافهای قومی میشود و به اختلافات و منازعات داخلی دامن میزند، در حالی که ما به وحدت ملی و اتحاد اقوام نیاز داریم. برخی هم ادعا دارند که در تاریخ افغانستان هیچگاه چیزی به نام مشکل قومی و یا تضاد قومی وجود نداشته و همه اقوام از حقوق کامل خود برخوردار بودهاند و امروز کسانی که با تحریک خارجیان، به دنبال تجزیه افغانستان هستند، شعار فدرالی را مطرح میکنند تا در میان اقوام افغانستان تفرقه ایجاد کنند!
پاسخ:
در این رابطه مطالب زیادی است که باید هر کدام جداگانه توضیح داده شود. اما در مقدمه باید گفت که مگر تا حالا که در افغانستان، همواره نظامهای بسیط متمرکز حاکم بوده و نظام فدرال اصلا مطرح نبوده، چرا این همه کشمکشها و شکافها وجود داشته و عامل این همه تفرقه و شکافهای قومی و زبانی و مذهبی چه بوده است؟ و هنوز که هیچگاه نظام فدرال تجربه نشده، چگونه آن را عامل تفرقه قومی اتحاد می پندارید؟
اما برای توضیح بیشتر در نسبت بین فدرالیسم و قومیت و تفرقه و شکافهای قومی باید چند موضوع را کاملا از همدیگر تفکیک کنیم تا سوء تفاهم رفع گردد:
1- اول این که فدرالیسم از بنیاد، مخالف اندیشه قومگرایی یا ناسیونالیسم قومی مخصوصا از نوع افراطی آن است. فدرالیسم برای مقابله و مبارزه با قومگرایی و هژمونی قومی است و هدف اصلی آن هم دسترسی به عدالت در جامعه متکثر و متنوع و تأمین عادلانه حقوق برای همه اقوام است، در حالی که اندیشه قومگرایی به معنای برتر پنداشتن یک قوم بر دیگران و انحصاری ساختن قدرت در دست یک قوم است. بنا بر این قومگرایی با فدرالخواهی سازگاری ندارد. ما به خاطر فرار از قومگرایی و انحصارطلبیها و برتریطلبیهای قومی به فدرالیسم پناه میبریم نه این که برای تشدید تضاد قومی فدرالیسم را مطرح کنیم. من بارها تأکید و تصریح داشتهام که هیچ فدرالیست واقعی نمیتواند اندیشه برتریطلبی قومی داشته باشد و یا به قومی توهین کند و یا در میان اقوام عزیز کشور تفرقه و تعصب ایجاد کند و شکافها را تشدید نماید.
2- دوم این که شاید برخی تصور کنند که در نظام فدرال چون تقسیمات ایالتی صورت میگیرد، پس این به طور طبیعی به جدایی اقوام میانجامد. اما باید گفت که در تقسیمات ایالتی فدرال نیز نمیتوان تنها قوم را معیار قرار داد. این کار نه درست است و نه عملی. البته در دنیای معاصر تقسیم ایالات در کشورهای فدرال یا بر اساس جغرافیا است مثل آمریکا، آلمان و استرالیا و مانند آن که از نگاه ترکیب اجتماعی و فرهنگی جامعههای همگن و همسان و متجانس هستند و یا بر اساس قومیت و زبان و مذهب صورت میگیرد مانند کانادا، سوئیس، هند، بلژیک و مانند آن اما حتی در همین کشورهای فدرالی که بر اساس مرزهای قومی و زبانی تقسیم شدهاند هم نتوانستهاند که مرزهای ایالتی را کاملا با مرزهای قومی منطبق بسازند. زیرا در یک سرزمین واحد و مشترک، اقوام از نگاه جغرافیایی پراکنده هستند و هیچگاه امکان ندارد که همه افراد یک قوم را از تمام یک سرزمین در یک یا چند ایالت جمع کرد. البته قومیت میتواند یکی از معیارهای تقسیمات ایالتی باشد و ممکن است در یک ایالت یک قوم در اکثریت قرار گیرد، چنان که هم اکنون نیز در ولایات همین وضعیت وجود دارد، اما این بدان معنی نیست که در آن ایالت هیچ قوم دیگری حضور نداشته باشد.
بنا بر این چنان که در مسوده قانون اساسی فدرال آمده: افغانستان بر اساس ترکیبی از معیارها یعنی موقعیت جغرافیایی، ترکیب قومی، مذهبی و فرهنگی و وضعیت اجتماعی و اقتصادی مناطق، به ایالات تقسیم می گردد و این تقسیمات باید به تصویب شورای ملی فدرال و شوراهای ایالات برسد یعنی در واقع خود مردم هستند که باید تصمیم بگیرند مرزهای ایالتی چگونه ترسیم شوند.
ترکیب قومی 12 ایالت پیشنهادی مجمع فدرالخواهان، به گونهای است که در اکثر آنها یک اکثریت قومی وجود خواهد داشت؛ در برخی از آنها قوم پشتون و در برخی دیگر تاجیکها و در برخی دیگر هم هزارهها و اوزبیکها و در برخی دیگر هم بلوچها یا نورستانیها که جزئیات آن را در آینده در همین مبحث تشریح خواهم کرد. اما در همین طرح پیش بینی شده که وجود اکثریت قومی نباید باعث انحصار سلطه گردد و حقوق اقلیتها در هر ایالت باید تضمین شود که میکانیزم آن را در آینده توضیح خواهم داد.
3- نکته سوم در این رابطه این تصور غلط است که گویا فدرالیسم در افغانستان به نفع قوم خاصی یا به ضرر قوم دیگری است! گاهی کسانی می گویند که فدرالیسم از اقتدار پشتونها میکاهد و یا این که به نفع تاجیکها نیست! فدرالیسم برای همه و به نفع همه است و به ضرر هیچ گروهی نیست.
در نظام فدرالی هر قوم و گروهی به میزان نفوس و اقتدار واقعی خود، دارای موقعیت و اقتدار و اعتبار خواهد بود، مخصوصا هر دو قوم محترم پشتون و تاجیک از فدرالیسم بیشترین نفع را خواهد برد. اگر بنا باشد فدرالیسم تنها منافع قوم خاصی را تأمین کند و یا به منافع قوم خاص دیگری ضربه بزند، در آن صورت دیگر فدرالی هم وجود نخواهد داشت و حتی اگر به نام هم فدرالی باشد نمیتواند دوام بیاورد و دچار صدتا مشکل خواهد شد و سرانجام از هم خواهد پاشید.
بنا بر این باید گفت که فدرالیسم، انواع مختلف رویکردهای قومی و قومگراییهای افراطی را برنمیتابد و بلکه این تفکر، برای نظام فدرالی یک آفت است که آن را از درون فرو میپاشاند.
در نسبت بین فدرالیسم و قومیت مطالب دیگری نیز قابل طرح است که در دنباله این بحث خواهد آمد.
4- مطلب چهارم این است که با توجه به ماهیت فدرالیسم، این نظام کاملا بر عکس، میتواند شکافهای قومی را نه تنها کاهش دهد، بلکه با تأمین عادلانه حقوق همه اقوام، تضادهای قومی را رفع خواهد کرد. ما امروز یک واقعیت را باید بپذیریم که در افغانستان همواره تضاد قومی محور اصلی گروهبندیها، کشمکشها، شکافها و حتی منازعات و جنگها بوده است. به عبارت دیگر ما بر این باوریم که تضاد اصلی در افغانستان تضاد قومی است، نه طبقاتی و نه مذهبی و ایدئولوژیک و یا حد اقل به تعبیر استاد شهید مزاری در افغانستان شعارها مذهبی است اما عملکردها نژادی و قومی! ما فدرالیسم را برای حل همین مشکل یعنی حل مشکل تضاد قومی پیشنهاد میکنیم و بر آن اصرار داریم زیرا تا این تضاد حل نشود، افغانستان روی آرامش، صلح و ثبات را نخواهد دید.
دلیل اصلی بر این ادعا یعنی تضاد قومی این است که روند دولت-ملتسازی در افغانستان حداقل از دوره امیرعبدالرحمان به بعد، بر یک مبنای معیوب پایهگذاری شده است. به اعتراف تمام گروههای سیاسی و همه صاحب نظران داخلی و خارجی، افغانستان از نگاه بافتار و ساختار اجتماعی و فرهنگی یک موزائیک رنگارنگ و متنوع از اقوام، زبانها، مذاهب و فرهنگها است. اما با تأسف باید گفت که برخی از حلقات تشنه قدرت، این تنوع و رنگارنگی را برنتافتند و پروسه دولت-ملتسازی را بر مبنای تفکر سلطهجویانه و حاکمیت تکقومی، تکزبانی و تکمذهبی و بر اساس تئوری «تکدولت و تکملت» با شیوه «هژمونی قومی و ادغام و یکسانسازی» بنیان گذاشتند و دقیقا به همین دلیل هم پروسه دولتسازی ناکام ماند، زیرا این پروسه معیوب در طول تاریخ نتوانست به معنای واقعی کلمه یک «دولت ملی» ایجاد کند و محصول و نتیجه آن همواره شکلگیری «دولتهای قومی» مبتنی بر ناسیونالیسم افراطی قوم خاصی بوده است.
در آخرین انتخابات ریاست جمهوری دوره جمهوریت، تیم انتخاباتی داکتر اشرف غنی به نام تیم «دولتساز» نامگذاری شد. من شخصا زمانی که این نام مورد بحث قرار گرفت با آن مخالفت کردم و نام دوره قبلی یعنی «تداوم و تحول» را ترجیح میدادم، اما دو عضو دیگر تیم یعنی داکتر اشرف غنی و امرالله صالح بر این نام اصرار کردند. مخالفت من به جهت خود این نام نبود و چه بسا افرادی دولتساز را به معنای حکومتساز میپنداشتند، اما من در ذهن خود با تئوری دولتسازی و پروسه دولتسازی و ملتسازی در افغانستان مشکل داشتم و این که آیا شرایط در افغانستان فراهم شده که ما ادعای دولت سازی داشته باشیم و با این ادعا واقعا یک دولت ملی ساخته شود؟
به هر حال برای اثبات این مدعا که در افغانستان به معنای دقیق کلمه، هیچگاه دولت واقعا ملی وجود نداشته است، دلایل بسیار فراوان تاریخی از همه دورههای تاریخ سیاسی افغانستان وجود دارد که در این فرصت کوتاه نمیتوان به ذکر تمام آنها پرداخت ولی یک نمونه روشن و مستند از شیوه دولتسازی دوره امیر حبیب الله خان را نقل میکنم که چگونه دولت- ملتسازی بر مبنای قومیت شکل گرفته است.
مطابق نقل علامه فیض محمد کاتب در سراج التواریخ، در کابینه دوره امیر حبیب الله خان موضوع دولت-ملتسازی مورد بحث قرار گرفته و در میان آنان این تصور وجود داشته که جامعه افغانستان مرکب از چهار گروه قومی بزرگ ذیل است: 1- قوم افغان درانی یا ابدالی 2- قوم غلزایی 3- تاجیک و اوزبیک و قبایل متفرقه 4- گروه شیعه یعنی هزاره و قزلباش.
برخی از عناصر دربار به این باور بودهاند که باید در پروسه دولتسازی، با این چهار گروه قومی برخورد مساوی صورت گیرد و این چهار گروه به عنوان مؤلفههای اصلی تشکیل دهنده ملت، چهار پایه ساختمان دولت را تشکیل بدهند ولی این نظر در اقلیت بوده و مورد توجه قرار نمیگیرد و امیر حبیب الله فیصله میکند که: «من به خلاف معمول و مرسوم، اساس سلطنت خود را بر سه رکن نهاده، بدون معاضدت فرقه شیعه، تعمیر بلاد و ترفیه عباد به روی روز آورده، دولت و مملکت را بر سه رکن و قایمه استوار میدارم». (نگاه کنید به: فیض محمد کاتب هزاره، سراج التواریخ، جلد چهار، بخش دوم، چاپ اول، کابل، انتشارات امیری، ص720.)
بدین ترتیب پروسه دولت- ملتسازی متکی بر سه رکن بنا میشود: رکن اول: قوم افغان درانی؛ رکن دوم: قوم غلزایی؛ رکن سوم: اقوام اوزبیک و تاجیک و قبایل متفرقه. اما رکن چهارم یعنی هزاره و قزلباش حذف میگردد و جالب است که در تقسیم بندی ارکان دولت، دو رکن به قوم پشتون تعلق گرفته (درانی و غلزایی) و دو رکن دیگر به همه اقوام دیگر افغانستان چون هر یک از قبایل درانی و غلزایی یک قوم مستقل و دو رکن تشکیل دهنده دولت در نظر گرفته شدند و اقوام اوزبیک و تاجیک و قبایل دیگر همه باهم یک رکن محسوب گردیدند و هزاره و قزلباش هم یک رکن دیگر.
فیض محمد کاتب نقل میکند که به تعقیب این مصوبه، تمام کارمندان دولت که از هزاره و قزلباش بودند از ادارات دولتی حذف و اخراج گردیدند و حتی در ادارات از روی نام، هر کس که به نام غلام حسین و غلام علی و علی نقی و محمد تقی بودند بدون تحقیق اخراج شدند و حتی بعضی از اهل سنت که محمد حسین و عبدالحسین نام داشت نیز شیعه در شمار رفته و از خدمت در اداره محروم شدند.
این فیصله امیر حبیب الله خان از آن تاریخ تا کنون، با تفاوتهایی در دورههای مختلف از زمان امان الله خان تا امروز در دوره امارت طالبان ادامه یافته است، گاهی رسمی و علنی و گاهی غیر مرئی و غیر علنی و بلکه باید گفت نه تنها رکن هزاره از ساختار دولت حذف شد که به تدریج رکن دیگر که به تعبیر ایشان اوزبیک و تاجیک و قبایل دیگر بودند نیز حذف شدند و تنها دو رکن دیگر: درانی و غلزایی باقی ماندند و در حقیقت ساختمان دولت و ملت روی یک پایه قرار گرفت و سه پایه دیگر حتی غلزایی را هم حذف کردند و بدین ترتیب پروسه دولت-ملتسازی که میباید بر اساس اصل برابری در میان همه گروههای متنوع قومی افغانستان شکل میگرفت ناکام گردید و تمام تلاشها متمرکز شد بر دولت- ملتسازی بر مبنای هژمونی قومی و اندیشه ادغام و یکسانسازی قومی، زبانی و مذهبی.
با توجه به این وضعیت در مییابیم که در افغانستان تضاد اصلی، همواره تضاد قومی بوده است. در افغانستان نه تضاد طبقاتی یک تضاد عمده بوده -چنان که گروههای چپ مخصوصا احزاب مارکسیست ادعا داشتند- و نه تعارضات مذهبی و ایدئولوژیک مسأله عمده بوده که کسان دیگر ادعا داشتند. دلیل روشن این است که گروهها و رژیمهایی که تضاد طبقاتی را اصل میپنداشتند و به دنبال حل آن بودند، نه تنها این مشکل را حل نتوانستند، بلکه تضاد قومی در درون خود آنان نیز نفوذ کرد و آنان را به گروههای قومی و زبانی تقسیم کرد. مگر انشعاب خلق و پرچم و انشعابات دیگر در جریانهای چپ، دلیل دیگری داشت جز اختلافات و تضادهای قومی و زبانی؟ همچنین گروهها و حکومتهای با داعیه دینی و مذهبی نیز نه تنها مشکل را حل نکردند، بلکه آنان نیز قومی عمل کردند تا مذهبی و امروز هم اگر ساختار احزاب سیاسی افغانستان را دقیقتر مطالعه کنیم، میبینیم که همه آنها ساختار قومی دارند.
گرچه در افکار عامه این نوع ساختار را با دیده منفی مینگرند، اما باید گفت که این وضعیت یک جنبه مثبت هم دارد و آن این است که نشان دهنده واقعیتهای عینی متکثر فرهنگی و قومی جامعه افغانستان است، چون احزاب از متن همین مردم به وجود آمدهاند. از کوزه همان تراود که در او است. این یک وضعیت طبیعی است. ما هنوز هیچ حزب سیاسی فراقومی و به اصطلاح ملی نداریم و اگر گروه یا گروههایی چنین ادعایی دارند، صرف ادعا بوده و یا برای فریب و تبلیغات است!
البته باید تأکید کنیم که در مورد برتریطلبیهای قومی، هیچگاه تودههای اقوام عزیز کشور عامل بحران نبودند و نیستند. ما هیچگاه قوم بزرگ پشتون را به عنوان یک قوم مخاطب این گفتار نمیدانیم. عامل بحران حلقات متعصب و انحصار طلب و حاکمان و نخبگان سیاسی و بلکه یک گروهی کوچک از یک قبیله (نه یک قوم) بودهاند که در میان اقوام افغانستان بذر کین و تبعیض کاشتهاند و تلاش کردهاند که با حاکم ساختن نظامهای شدیدا متمرکز، این تنوع را نادیده بگیرند و در حقیقت مانع تشکیل «دولت ملی» به معنای واقعی کلمه شوند.
اجازه دهید در این رابطه یک خاطره را نقل کنم: در تاریخ 30 سنبله 1399 یعنی تقریبا یک سال قبل از سقوط جمهوریت من همراه با رئیس جمهور اشرف غنی و امرالله صالح معاون اول در جریان یک سفر به ولایت بامیان در گردهمایی مردمی گفتم که نظام «امارت طالبانی» مانند تمام «نظامهای سلطنتی» گذشته افغانستان یک نظام استبدادی و دیکتاتوری است. این سخن موجی از اعتراضات و انتقادات را در میان هموطنان پشتون ما مخصوصا برخی از وکلای شورای ملی و وزرا ایجاد کرد که گویا دانش به همه پشتونها و به شخصیتهای ملی کشور توهین کرده است. این اعتراضات تا ارگ ریاست جمهوری و رئیس جمهور اسبق محترم کرزی هم کشانده شد ولی به همه آنان گفتم که من هرگز منظورم قوم پشتون نبوده و نیست ولی برای اثبات این ادعا که این نظامهای گذشته فاسد و استبدادی بودهاند نه یک دلیل بلکه هزار و یک دلیل دارم و هیچ ادعای خلاف واقع و یا ناشی از مسایل قومی نکردهام. متن سخنان من در باره امارت طالبان و حکومتهای پیشین افغانستان که در آن زمان در رسانهها به طور گسترده نشر شد این پاراگراف ذیل بود:
«امارت نظامی است متکی بر اراده یک فرد و بدون رأی و حتی بدون رضایت عامه مردم. این نظام با یک نظام کاملا استبدادی و دیکتاتوری هیچ فرقی ندارد.
نظام امارت طالبانی با سلطنت سدوزایی و محمدزایی که به نام امارت و یا سلطنت از 1747 میلادی= 1126 خورشیدی تا 1978 میلادی= 1357 خورشیدی به مدت بیش از 230 سال بر افغانستان حکومت کردند، از نگاه روح و محتوا هیچ تفاوتی ندارد. در آن نظامها هم یک گروهی کوچک از یک قبیله به صورت موروثی و با استبداد و دیکتاتوری بر افغانستان حکومت کردند، در نظام امارت نیز حکومت یک فرد به طور مادام العمر بر سرنوشت یک ملت مطرح است، بدون رعایت حقوق اساسی شهروندان و آزادیهای عمومی و حتی قانون اساسی. نظام امارت یک نظام فراقانونی، نامحدود و مطلقه است.»
ادعای هژمونی بر مبنای ناسیونالیسم کور افغانی و گاهی حتی با پوشش دیانت و شریعت یک اتهام نیست. حلقات زیاد دولتی و غیر دولتی به شمول جمعی از روشنفکران و تکنوکراتها تلاش داشتند و دارند که قوم خاصی را برتر از دیگران نشان دهند. آنان سالها است که حتی در جهت تحمیل هویت و فرهنگ خاص بر همه شهروندان برنامه ریزی کردند. در این نوشتار از دو نمونه معاصر به صورت فشرده یاد میکنیم:
محمد عثمان روستار ترهکی که از استادان دانشگاه و مؤلف کتابها و مقالات متعدد در مورد مسایل افغانستان است، هم در دوره قبلی امارت طالبان و هم در این دوره از حامیان و توجیهگران حاکمیت نامشروع این گروه است. او در حقیقت از تئوریسینها و پالیسیسازان هژمونی قومی در افغانستان و تنها انگیزه او در این موضع گیری، روحیه برتریطلبی قومی او است و فکر میکند که حاکمیت گروه طالبان این برتری طلبی و به تعبیر خودش حاکمیت قوم مسلط! و برادر بزرگتر! را در خانواده افغانستان تأمین میکند.
او این تفکر خود را پنهان هم نمیکند و در همه آثار و مصاحبههای خود مطرح کرده است. وی در یکی از کتابهایش می نویسد: «در افغانستان اقوام و قبایل مختلف زندگانی مینمایند، اما پشتونها “عنصر مسلط” در ترکیب جامعه هستند و از قرن 18 به بعد قدرت دولتی و سیاسی را بدست داشته و مؤسس دولت معاصر افغانستان هستند و اقوام دیگر به “نقش ثانوی” قانع بودند.»
وی در جای دیگر با طرح برادر بزرگ و برادر کوچک در خانواده ملت افغانستان میگوید: «مناسبات ذات البینی میان اقوام و قبایل در جامعه افغانی به مثابه خانواده واحد، حاکی از احترام به «برادر بزرگ» بود. این احترام مبتنی به رعایت سلسله مراتب اخلاق خانوادگی یکی از عوامل ثبات سیاسی و اجتماعی به حساب میآید. آفت کمونیست به این سلسله مراتب اخلاقی صدمه زد و نقش قوم و قبیله مسلط و اکثریت را در اداره جامعه که عنصر طبیعی سترکتور جامعه افغانی و قرینه نفوذ دیموکراسی قبیلوی به عنوان رکنی از ساختمان ملت ما بود در معرض سؤال قرار داد..». (نگاه کنید به: محمد عثمان روستار تره کی، ساختارهای قدرت از نظر جامعه شناسی در افغانستان، صفحات 4 و 97 و 98.)
نمونه دوم داستان کتاب «سقاوی دوم» از «سمسور افغان» است که بازهم در دوره قبلی حاکمیت امارت طالبان و به منظور حمایت از این گروه وتنقید از دولت مجاهدین که آن را به نام حکومت اقلیتها میخواند، نوشته و نشر شده بود. نقطه محوری در این کتاب پیشنهادهای نویسنده کتاب به طالبان است در مورد پالیسی سرکوب اقوام دیگر و تحمیل هویت و زبان واحد بر همه هویتها و حتی سیاست کوچ اجباری و تصفیه و پاکسازی مناطق و اقوام دیگر. در میان پیشنهادات سیزده گانه این کتاب به طالبان که در آخر آن بیان شده چند مورد را به اختصار ذکر میکنیم:
– مذهب رسمی باید تنها مذهب حنفی باشد و رسمی کردن مذهب دیگر، اختلافات مذهبی و قومی را ازدیاد بخشیده و به وحدت ملی زیان میرساند.
– افغان و افغانیت و آوردن تمام اقوام در چارچوب ملت «افغان» و تبلیغ و ترویج روحیه و اندیشه افغانیت هم برای کشور و هم برای تمام اقوام کشور سودمند واقع خواهدشد، یعنی اندیشه افغانیت باید در روح و روان و ذهن و فکر هر انسان تزریق، تبلیغ و ترویج شود.
– کاربردن، معمول ساختن، به عنعنه درآوردن و رسمیت بخشیدن یک زبان یعنی پشتو و دفتری ساختن و دولتی کردن زبان پشتو عامل بزرگ و اساسی در ساختن ملت افغان به شمار میرود و اگر عملی شود پس از چند ایامی ملت واحدی از آن تشکیل و جلو دشواریهای زبانی و دیگر پرابلمهای قومی را خواهد گرفت… تجربهها نشان داده آنعده از اقلیتهایی که در حوزه فرهنگی پشتونها در پهلوی زبان خود پشتو را هم فراگرفتهاند، نه با پشتونها کینه میورزند، نه از تجزیه کشور سخن میزنند و نه از فدرالیزم و نه از جدایی. بر عکس آن عده از اقلیتها که بر بنیاد برخی شرایط و به طور خاص زیر نفوذ زبانی، فرهنگی و سیاسی بیگانه و نیز با تأثیر و مداخله آنها از زبان پشتو دور نگهداشته شدهاند، در میان آنها آنچنان اشخاص و افراد و دستهها و گروپها رشد کردهاند که نه تنها کینه شان را با پشتو ابراز میدارند بلکه افغان و افغانیت و افغانستان را هم نمیخواهند و در جستجوی راه تجزیه و از هم پاشیدگی و جدایی هستند.
– شمار زیادی خیلهای مردم شرق، جنوب و جنوب شرق و جنوب غرب، به شمال افغانستان و همچنین به دشت چمتله در شمال شهر کابل و اطراف میدان هوایی بگرام و شمال کابل تا سالنگ انتقال و مسکنگزین شوند تا در این مناطق توازن قومی مراعات و امکان بغاوت در برابر دولت مرکزی از میان برداشته شود.
– باید پنجشیر از مردمان ساکن فعلی آن تصفیه گردد و برای باشندگان آن در مناطق شرق و جنوب زمین داده شود. حکومتهای ملی حق دارند که به خاطر تأمین وحدت ملی و تضمین منافع کشور مردمانی را از یک جای به جای دیگر بطور دایمی یا موقت انتقال دهند و منطقه را از مردمان ساکن و بومی آن تصفیه و پاکسازی کند.
– به خاطر این که دست ایران بکلی از افغانستان کوتاه شود، باید در بامیان اقوامی را از شرق، جنوب و جنوب غرب جابجا و مسکن گزین ساخت و آن مناطق علفچر که قبلا در اختیار کوچیها بود، باید دوباره به آنها سپرده شود. (نگاه کنید به: سمسور افغان، سقاوی دوم، ترجمه خلیل الله وداد بارش، ص 155 – 160.)
خواننده گرامی بدون این که در مورد طرحها و پیشنهادات فوق تحلیل کنیم و یا به نقد آنها بپردازیم، شما ازاین سخنان چه برداشت میکنید؟ شما خود قضاوت خواهید کرد که آیا هم اکنون توسط گروه طالبان، همین پیشنهادات که توسط تئوریسینهای قومگرای افراطی از سالها پیش ارائه شده، در حال عملی شدن نیست؟ آیا این پالیسیها و طرحها در جهت تقویت وحدت ملی و برادری و برابری بین اقوام است یا در جهت تفرقه قومی، انحصار طلبی و تحمیل فرهنگ و هویت خاص بر همه شهروندان و حذف و نابود ساختن هویتهای متنوع و متکثر افغانستان؟ آیا این تفرقه و تضاد را نظام فدرال به وجود آورده است یا نظام یونیتار متمرکز و حامیان تکنوکرات و روشنفکران ناسیونالیست آن؟
ما صد درصد مطمئن هستیم که نظام فدرال در افغانستان نه تنها موجب تفرقه قومی نمیشود بلکه جلو این نوع هژمونیگری را میگیرد و این تضاد قومی را به بهترین شکل آن و به طور نهایی از بین بر میدارد و در میان اقوام مختلف کشور، اعتماد و احترام متقابل ایجاد میکند چون در نظام فدرال برادر بزرگتر و کوچکتر وجود ندارد، قوم مسلط و نقش اول و نقش ثانوی مطرح نیست و تحمیل یک هویت بر همه هویتها، حذف زبانها و مذاهب و غصب و تصرف اراضی و کوچ اجباری و اسکان اجباری مطرح نیست. هر فردی و هر گروهی در منطقه و ایالت خود از حقوق کامل برخوردار بوده و در حکومت مرکزی هم به طور متوازن و عادلانه مشارکت میکنند.
به همین جهت چهرههای اصلی طراح فدرالیسم در افغانستان مانند شهید بدخشی و شهید استاد مزاری و پیروان آنان، فدرالیسم را برای حل ستم ملی و تأمین حقوق اقوام مطرح کردند و نه به عنوان تجزیه و تفرقه قومی.
ادامه دارد
















